از شیر گرفتن ستایش عسلم
چند وقتی می شود تصمیم گرفته بودم عسلمو از شیر بگیرم ولی دلم نمی یومد بالاخره ظهر عاشورا تصمیمم قطعی شود ، باباسعید سرکار بود زنگ زدم و جریان بهش گفتم از اونجایی که بابایی خیلی دل نازکه و شما رو بی نهایت دوست داره اول مخالفت کرد وقتی براش توضیحات لازم رو دادم قانع شد و چند روز مرخصی گرفت که توی این کار سخت و مهم منو شما رو بتونه یاری کنه چون شما به بابایی خیلی خیلی وابسته ای و باباجونت همیشه با حوصله با شما رفتار می کنه واقعا دستش درد نکنه.
...
خلاصه ٠٥/٠٩/٩١عصر عاشورا با توسل به امام حسین و طفل شیرخوارش علی اصغر از شیر گرفتنت شروع شد...
بمیرم مادر بار اولی که شیر میخواستی من از شیر دادنت امتناع کردم ولی چون شما اصرار داشتی مجبور شدم کاری کنم که دیگه درخواست شیر نکنی که اتفاقا همین طورم شد رفتی پیش مامان جون و به اون پناه بردی و دیگه درخواستت تکرار نشد ولی بهانه میگرفتی مجبور شدم ببرمت خونه دایی جون چون خیلی دوستش داری کلی باش بازی کردی آروم گرفتی شب که رفتیم خونه و باباسعید اومد با بغض پریدی تو بغلش اونم کلی با شما بازی کرد تا خسته بشی موقع خواب گذاشتمت روی بالشت روی پایین و به لطف خدا زود خوابیدی ،شب بارون خیلی خوبی بارید چندباری بیدار شدم و مرتب چکت می کردم ساعت٥:٣٠ با گریت من بیدار شدم باباسعید بغلت کرد و تابت میداد تا من بتونم کارامو انجام بدم نماز بخونم و آماده شدم برای رفتن سرکار ،ساعت٦:٤٠سرویس اومد من شما رو رسوندم مهد خدا رو شکر توی راه باز درخواستی برای شیر نداشتی شما رو گذاشتم مهد و اومدم شرکت ان شاالله من و شما رو خدا طاقت بده که بتونیم این کارو به راحتی به پایان برسونیم . دوست داریم دختر گلم منو ببخش ![]()


از شیر گرفتن ستایش عسلم 
